قافله اي قافله سالار داشت
همره خود يک تن بيمار داشت
قافله از فرط تعب خسته بود
لشگر دون راه بر او بسته بود
يک طرفش کوفه ، دگر مکه است
قافله سالار عطش يکه است
گفت من اينجا به طواف امدم
طعم عطش را به مصاف امدم
مدفن موعود من اين خاک باد
جامه ي ذلت ز تنم پاک باد
مرکب من مرتجز احمد است
مقصد من ميکده سرمد است
راه من اين نيست که سد کرده ايد
با پسر فاطمه بد کرده ايد
راه مرا سينه افلاک بود
ننگ شما در دل اين خاک بود
ميم . رَ شـن
1 comments:
eyval
meske antic jamoondetar az hamast
marhaba be adabioone pishtaz
Post a Comment