Saturday, January 27, 2007

قافله اي قافله سالار داشت
همره خود يک تن بيمار داشت
قافله از فرط تعب خسته بود
لشگر دون راه بر او بسته بود
يک طرفش کوفه ، دگر مکه است
قافله سالار عطش يکه است
گفت من اينجا به طواف امدم
طعم عطش را به مصاف امدم
مدفن موعود من اين خاک باد
جامه ي ذلت ز تنم پاک باد
مرکب من مرتجز احمد است
مقصد من ميکده سرمد است
راه من اين نيست که سد کرده ايد
با پسر فاطمه بد کرده ايد
راه مرا سينه افلاک بود
ننگ شما در دل اين خاک بود

ميم . رَ شـن

1 comments:

antic said...

eyval
meske antic jamoondetar az hamast
marhaba be adabioone pishtaz